هوا سرد بود
صدا تا مغز استخوان ها نفوذ میکرد...
صدایی کر کننده که با ریتم آهنگ تندش، گوش ها را عذاب میداد...
صدا...صدای سکوت بود!
هیچ کس حرف نمیزد.
فقط صدای موتور یخچال بود که از سردی و غرور یخی اش خبر میداد...!
و هلهله و چلچله ی شومینه که داغ دلش،دل هر سنگی را آب میکرد...
شیر آب با چکه های کوچکش اشک میریخت.کار دیگری از دستش بر نمی آمد...
دیوار هم به اندوخته ی چند ساله ی پشتی گوش میداد و هیچ نمیگفت...
آینه ها پیر شده بودند... و مانند هر کهن سال دیگری که هیچ کس تحویلشان نمی گرفت ، از پنجره های کثیفی که رد قطره های آب بر رویشان باقی بود ، زل زده بودند...گویی که آن جا ، خانه ی سالمندان است!!!
تمام میز هایی که با گردوغبار ارایش شده بودند دیگر حوصله ی گله ی کتاب های جاپ سال قبل را نداشتند.
جعبه ی قهوه از خودش بدش می آمد...چه قدر هم که تلخ بود!
و گرامافون نمیخواست تا اینکه حنجره اش پاره شود ، سکوت کند...هنوز خیلی حرف برای گفتن مانده بود!
در میان این همه سر و صدای گوش خراش سکوت،صدای نفس های زنی می آمد...!
زنی که دستانش، سرد تر از غرور یخی یخچال بود...
زنی که سپیدی موهایش بسیار پیر تر از سنش و حتی آیینه ها بود!
زنی ساکت تر از دیوار ها...
زنی خسته تر از میز ها...
زنی دچار تر از کتاب ها...
زنی تلخ تر از قهوه...
زنی سوخته که داغ دلش، داغ دل شومینه را هم آب میکرد...
و زنی که سکوتش نوازنده تر از تمام گرامافون های عالم بود
♥ چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 18:58 توسط فایزه
برچسب:
نویسنده: کاوه بختیاری